تلکس Oruj.ir | عروج: اداي دين اهالي شعر در حماسه چشمان محسن شهيد
یکشنبه، 22 مرداد 1396 - 20:07     کد خبر: 3951

تعدادي از شاعران تازه‌ترين اشعار خد را به مقم والاي شهيد محسن حججي، از شهداي مدافع حرم، تقديم كردند

به گزارش عروج؛ انتشار خبر شهادت شهيد محسن حججي، از فعالان فرهنگي كشور، بازتاب بسياري در ميان اهالي قلم و هنرمندان داشت. در تازه‌ترين واكنش‌ها، تعدادي از شاعران سروده‌هاي خود را به اين شهيد والامقام تقديم كردند كه بخشي از آن منتشر مي‌شود.

 

دكتر حامد صافي

 

شاعر غزل بخوان غزلي بي سر مقتل بخوان كه روضهٔ گودال است

دست از سراسر قلمت بردار اينجا بلاغت كلمه، لال است

 

سر تا سر زمين شده يك زندان خورشيد دور حادثه سرگردان

دنيا و هركسي كه در آن مانده است مصداق حال سورهٔ زلزال است

 

وقتي زمان براي تو عاشوراست وقتي كه كربلا همهٔ دنياست

وقتي كه ميزبان پسر زهراست بي سر شدن نشانهٔ اقبال است

 

آه اي شهادت اي سفر گلگون اي مثل كربلا غزلي از خون

دورم چقدر از تو شبيه يك پرواز كه در آرزوي بال است

 

ميخواستم غزل، غزلي بي سر اما نشد كه داغ تو از سر رفت

دست خودم نبود كه مي بينم سر تا سر زمين سري از لاله است

********************************

ميلاد عرفان‌پور

 

صلابتي كه در نگاه توست... شقاوتي كه در نگاه اوست

جهنم و بهشت را ببين: نگاه دشمن و نگاه دوست

 

چقدر شمر و ابن ملجم است چقدر هيزم جهنم است

نگاه اين كه بسته دست تو، چقدر بي حيا، بي آبروست

 

نگاه تو به كيست اين‌چنين، غريب و روشن و شكوهمند

نگاه تو نگاه تو نگاه...چه عاشقانه گرم گفتگوست

 

جواني و هنوز نيستي جوان تر از عليِّ اكبرش

سه شعبه‌اي ست بر دلت هنوز، از آن سه شعبه‌اي كه بر گلوست

 

وجود بي عدم، نگاه توست، كبوتر حرم، نگاه توست

نماز صبحدم نگاه توست، نگاه تو هميشه باوضوست

 

نگاه تو چه فاتحانه گفت:نه گاه ماندن و نشستن است

نه روزگار غربت حسين، نه تاب حسرت است و آرزوست

 

فقط نه چشم تر بياوريد، براي دوست سر بياوريد

چقدر كربلا كه پشت سر، چقدر كربلا كه پيش روست

 

***********************************

 

يوسف رحيمي

 

گرفته درد ز چشمم دوباره خواب گران را

مرور مي‌كنم امشب غم تمام جهان را

 

غم عراق و يمن را كه شعله‌شعله در آتش

غم دمشق پريشان و غزه‌ي نگران را

 

دلارهاي يهودي، ريال‌هاي سعودي

ببين كه برده به غارت چگونه امن و امان را

 

چه كودكان يتيمي كه مانده بي‌سر و سامان

چه مادران غريبي كه برگ‌ريزِ خزان را...

 

صداي ناله و شيون زِ هر كرانه بلند است

چگونه خواب ربوده‌ست چشم آدميان را؟

 

جهان اگر چه كوير سكوت و بهت و تماشاست

در اين ديار ببين رودهاي در جريان را

 

ببين شكوه و شهامت چگونه ريشه دوانده

ببين قيامت قد هزار سرو روان را

 

ببين كه عشق حسيني و آرمان خميني

چگونه باز به ميدان كشانده پير و جوان را

 

درود بر شرف و عزت جوانِ دليري

كه در هواي حرم نذر مي‌كند سر و جان را

 

چگونه دم بزنم از مدافع حرم عشق

چگونه وصف كنم آن حماسه‌هاي عيان را

 

سلام ما به خليلي و صابري و علي‌دوست

به غيرت همداني كه خيره كرده جهان را

 

سلام ما به عزيزي و باغباني و عطري

چه عاشقانه برانگيختند رشك جنان را

 

درود بر تقوي، شاطري و فاطمي‌اطهر

كه خوانده‌اند «أ وَفَيتُ» به‌لب امام زمان را

 

سلام بر سر اسكندري كه بر سر نيزه

گرفت از دل هر بي‌قرار تاب و توان را

 

«سري به نيزه بلند است در برابر زينب»

خدا كند كه نبيند رقيه زخم سِنان را

 

سري كه بر سر نيزه رهاست عطر صدايش

وَ غرق نور خدا مي‌كند كران به كران را

 

و «أي منقلبٍ» مي‌رسد به گوش دوباره

دمي نمي‌برم از ياد شمرهاي زمان را...

 

****************************

 

مرتضي حيدري آل‌كثير

 

مي خواهم از طوفان پرت را پس بگيرم

از بادها خاكسترت را پس بگيرم

 

بايد بياشوبم سكوت لاله ها را

تا مستي سرتاسرت را پس بگيرم

 

ده جنگجو در دستهايم صف گرفته

تا از جهان انگشترت را پس بگيرم

 

من زنده ماندم با غلافي منتظر تا

از گرده ي شب خنجرت را پس بگيرم

 

حس ميكنم با بويي از تو مي توانم

فانوس چشم مادرت را پس بگيرم

 

بو مي كشم دندان گرگان زمان را

تا قطره خون آخرت را پس بگيرم

 

****************************

 

محسن ناصحي

 

خوشا آن مسافر كه منزل ندارد

كه دل  دارد و پاي در گل ندارد

 

رسيدن، به عشق است آري، كه گفته است

كه عاشق شدن كار با دل ندارد؟

 

رسيدن چه نزديك و ماندن چه دور است

و اين راه جز عشق، حاصل ندارد

 

شهيدان همان جاده‌اي را گذشتند

كه تا انتها دور باطل ندارد

 

به دريا رسيدن نصيب شهيدي است

كه دلبستگي نزد ساحل ندارد

 

خوشا آن شهيدي كه گمنام ماند و

ردي در ميان مقاتل ندارد

 

خوشا آن شهيدي كه هنگام رفتن

به دل ترسي از خشم قاتل ندارد

 

سرش را بريدند و در زير لب گفت

فداي سرت، سَر كه قابل ندارد

 

من از كربلا با تو ام حضرت عشق!

بفرما بميرم! نگو دل ندارد

 

بفرما بميرم بفرما بسوزم

چه آتش چه شمشير، مشكل ندارد

 

اشعاري كه براي غربت شهيد

********************************

 

محمدمهدي عبدالهي

 

تا محضر دوست، بى نشان بايد رفت

بى سر به سرِ نيزه عيان بايد رفت

 

مانند علمدار ادب بايد كرد

درخيمه صاحب الزمان(عج) بايد رفت

 

*******************************

 

سيدمهدي نژادهاشمي

 

شيعه آن است كه چون كوه صلابت دارد

حُسن ِخلق و شرف و عزت و غيرت دارد

 

سر به داريست كه در لحظه ي جان دادن هم

مثل ِشيري كه نترس است شهامت دارد

 

چشم واكرده به تو معجزه را مي فهمد

چشم هاي تو سري سر به سلامت دارد

 

چشم هاي تو سرآغاز جهاني تازه ست

چشم هاي تو چه بسيار كرامت دارد

 

غزل اندر غزل چشم غزالان شده است

چشم هاي تو كه انقدر نجابت دارد

 

به فداي نفست باد صبا مي گردد

دور احساس تو كه عشق ولايت دارد

 

زنده با دولت عشقي كه تو در دل داري

مي شود چشم هرآنكس كه سعادت دارد

 

«عاشقي شيوه ي رندان بلاكش باشد»

عاشقي پيش سرت عرض ارادت دارد

 

سروها با قد سرو تو به خود مي نازند

بس كه اين قامت رعنات اصالت دارد

 

شمع با يك نظرت سوخته از سر تا پا

با همين  يك نظرت ميل شهادت دارد

 

روشني بخش شب تار شده پيشانيت

باتو مهتاب اگر حس ِقرابت دارد

 

آه از اين ني كه حكايت بكند روزي از

سر بر نيزه كه بسيار شكايت دارد

 

******************************

 

امير علي حسني‌پور

 

دشمـن نشِنيـد نالـه و فريـادم

من محسنم و مرد نجف آبادم

 

چون شير باِستادمُ و خود ميبيني

در بنــدم و از رعشـه ي تــن آزادم

 

از رستم و سهراب چِه كم دارم من؟

با غيــرتـمُ و ز خــاك ايــــران زادم!

 

در ديـده‌ي مـن دلاوري‌ها پيــدا

ترس است ولي به ديده ي جلادم‌‌

 

مـن درس به فرزنـدِ علي(ع) دادم پـس

من را چو حسين(ع)، بوده است استادم

 

يك وقت شكايتي به زينب(س) نبري

مــادر تـو نگويي كه چـه شـد اولادم

 

گفتم كه دوباره هم مرا ميبيني

ميبيني و جنت شده است ميعـادم

 

گر رفتم و بر نگشتم اين بار، بجاش

با مـرگ خود عكس يادگاري دادم

 

**********************************

 

سيد محمدمهدي شفيعي / كتاب مرز ما عشق است

 

خيمه ها محاصره ست، تيغ هاست بر گلو

دشنه هاست پشت سر، نيزه هاست پيش رو

 

روي خاك پيكري ست، روي نيزه ها سري ست

قصه را شنيده ايم بند بند، مو به مو

 

قصه را شنيده ايم، قصد راه كرده ايم

شرح ماجرا بس است لب ببند قصه گو!

 

نيست، نيست نخل زار، پشت رقص اين غبار

نيزه زار دشمن است، دشمن است روبرو

 

در مسير مردها صف كشيده دردها

زخم ها نفس نفس، زهرها سبو سبو

 

عده اي ولي هنوز گرم بازي خودند

يا خزيده در سكوت يا اسير هاي و هو

 

شاهراه ما بلاست، راه شاه كربلاست

جز به خون نميكنند عاشقان او وضو

 

عاقبت براي او، پيش چشم هاي او

غرق خون شدن مرا آرزوست آرزو

 

**************************

 

سيد حميدرضا برقعي

 

به نام نامي سر، بسمه‌ تعالي سر

بلندمرتبه پيكر، بلندبالا سر

 

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم كرد

كه بنده‌ي تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

 

قسم به معني لا يمكن الفرار از عشق

كه پر شده است جهان، از حسين سرتاسر

 

نگاه كن به زمين! ما رأيت إلا تن

به آسمان بنگر! ما رأيت إلا سر

 

سري كه گفت: «من از اشتياق لبريزم

به سرسراي خداوند مي‌روم با سر

 

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم

مباد جامه، مبادا كفن، مبادا سر.»

 

همان سري كه "يحب الجمال" محوش بود

جميل بود، جميلا بدن، جميلا سر

 

سري كه با خودش آورد بهترين‌ها را

كه يك به يك، همه بودن سروران را سر

 

زهير گفت: حسينا! بخواه از ما جان

حبيب گفت: حبيبا! بگير از ما سر

 

سپس به معركه عابس، " أجنني"گويان

دريد پيرهن از شوق و زد به صحرا سر

 

بنازم " أم وهب" را، به پاره تن گفت

برو به معركه با سر ولي ميا با سر

 

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسيد

گذاشت آخر سر، روي پاي مولا سر

 

چنان كه يك تن ديگر به آرزوش رسيد

به روي چادر زهرا گذاشت سقا، سر

 

در اين قصيده ولي آنكه حسن مطلع شد

همان سري است كه برده براي ليلا سر

 

همان كه احمد و محمود بود سر تا پا

همان سري كه خداوند بود، پا تا سر

 

پسر به كوري چشمان فتنه كاري كرد

پر از علي شود آغوش دشت، سرتاسر

 

ميان خاك، كلام خدا مقطعه شد

ميان خاك؛ الف، لام، ميم، طا، ها، سر

 

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ي اسب

چه خوب شد كه نبوده است بر بدن‌ها سر

 

تنش به معركه سرگرم فضل و بخشش بود

به هركه هرچه دلش خواست داد، حتي سر

 

جدا شده است و سر از نيزه‌ها درآورده است

جدا شده است و نيفتاده است از پا سر

 

صداي آيه كهف الرقيم مي‌آيد

بخوان! بخوان و مرا زنده كن مسيحا سر

 

بسوزد آن همه مسجد، بميرد آن اسلام

كه آفتاب درآورد از كليسا سر

 

عقيله، غصه و درد و گلايه را به كه گفت؟

به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

 

دلم هواي حرم كرده است مي‌داني

دلم هواي دو ركعت نماز بالا سر

 

 

*********************

زهرا آراسته‌نيا

 

در چشمهاي تو دنيا غوطه ور شد

حتي خود مردانگي هم مردتر شد

 

در عكس تو يك كربلا جاري ست آري

بايد براي عاشقي بي پا و سر شد

 

 

***************************

 

محمدرضا وحيدزاده

 

آسمان سرخ است، بي‌تاب است، دل بي‌تاب‌تر

تشنه است اين خاك، تشنه، آسمان بي‌آب‌تر

 

كودكي خوابش نبرده اسم بابا بر لبش

مادري دلشوره دارد، مادري بي‌خواب‌تر

 

آسمان سرخ است، ابري تيره مي‌پيچد به خود

نيست در اين صحنه مهتاب از رخت مهتاب‌تر

 

دست شستي از سرت، جاري‌ شدي در سرنوشت

زندگي بي‌درد مرداب است، نه مرداب‌تر

 

با سر از كف دادنت لرزيده دست و پاي عشق

سر به سر چشمان مشتاقان شد از اين باب، تر

 

سر نداري، پهلويت زخمي است، بي‌پيراهني

ميهماني كس نرفته از تو با آداب‌تر

 

سر نداري تا به دامانش نهي اما چه غم

بي‌سر است آنكس كه از او كس نديد ارباب‌تر

 

 

شهيد محسن حججي 25 ساله و  اصالتاً اهل نجف آباد اصفهان بود كه از وي  فرزندي دو ساله به يادگار مانده است. او در عملياتي مستشاري نزديك مرز سوريه با عراق به اسارت گروه تروريستي داعش درآمد و پس از دو روز به دست تروريست‌هاي تكفيري در سوريه شهيد شد.

اين جهادگر فرهنگي از فعالان ترويج و تبليغ كتاب بود و اقدامات جهادي را در اردوهاي سازندگي براي خدمت به مناطق محروم انجام داده و در كسوت خادمين راهيان نور در مناطق عملياتي دوران دفاع مقدس خدمت مي‌كرد.


برگشت به تلکس خبرها