تلکس Oruj.ir | عروج: همه لاله كاشتند و ما نرگس‌...
جمعه، 5 خرداد 1396 - 02:27     کد خبر: 3928

اينجا دزفول است و بانويي مقاوم، صبور و محكم را در دل خود جاي داده كه توانست درد جانكاه از دست دادن چهار عزيز در جنگ و سه عزيز در يك شب را تاب بياورد؛ بانو فريده تمدن مي‌خواهد دوباره خاطرات خوب براي خانواده‌اش بسازد.

به گزارش عروج؛ موشك باران گسترده رژيم بعث عراق در دزفول زبانزد خاص و عام است؛ جنگي كه به ملت ايران در شهريور سال ۵۹ تحميل شد، عزيزان بسياري را از مردم گرفت اما اين مردمان همچنان با قامتي برافراشته ايستاده‌اند و زندگي مي‌كنند.

دوباره ويرانه‌هاي شهر را به كنار زدند و خانه‌هايشان را ساختند، آجر به آجر، ديوار به ديوار. اما كاش با اين ساختن‌ها، جسم و روح خودشان هم ساخته مي‌شد.

ساعت ۱۰ شب؛ خانه شهيد محمدحسين تمدن

خانواده شهيد محمدحسين تمدن از خانواده‌هايي بودند كه مورد اولين حملات بمباراني عراق در سال ۵۹ و آغازين روزهاي جنگ در دزفول قرار گرفتند؛ فريده تمدن دختر بزرگ اين خانواده با ما به گفت‌وگو نشست. بانويي مقاوم و صبور و محكم. از همانها كه اگر چندتايي را در هرجا داشته باشيم ديگر مشكلات بي معنا مي‌شود.

بايد به گذشته رفت، شبي در سال ۵۹، خيابان آفرينش دزفول، مادري با كودكي در آغوش در خانه خود نشسته بود.

نمي‌دانستيم جنگ چيست

فريده تمدن اينگونه آغاز كرد: آن روزها روزهاي خوبي نبود. جنگ تازه شروع شده بود. در خانه بوديم به ما مي‌گفتند حمله كردند به زيرزمين برويد. نمي‌دانستيم چكار كنيم؟ مقابله با جنگ را بلد نبوديم. بعدازظهر آن روز دو خواهرم به دنبالم آمدند و گفتند برويم خانه بابا! مدام دارد تهديد مي‌كند. من خانه‌ام زيرزمين نداشت اما خانه پدرم چرا. نرفتم گفتم شب شام خانه مادرشوهرم دعوت هستيم. دوباره خواهرم شب به دنبالم آمدند، شوهرم خواب بود، گفتم شوهرم خوابيده، بچه كوچك اذيت مي‌كند، نمي‌توانم آنها را بيدار كنم. خانه من سه يا چهار، چهارراه بيشتر با خانه پدرم فاصله نداشت و خانه پدرشوهرم وسط خانه من و پدرم بود.

شب بود اما روز شد

وي ادامه داد: دو ساعت بعد به خانه پدرم موشك اصابت كرد. ساعت ۱۰ و ربع شب بود، داشتم بچه شير مي‌دادم و اخبار گوش مي‌دادم؛ خبر سقوط خرمشهر را داد، مثل باران اشك ريختم. يكهو ديدم شهر مثل ساعت ۱۲ ظهر روشن شد. همه چيز روي آسمان بود. حتي دولنگه در خانه كنده شد و مثل برگ كاغذ در آسمان معلق بود. بچه را در بغلم گرفتم؛ دو ماهش بود.

چندلحظه اي گذشت و انتظار داشتم پدرم بيايد و جوياي حالم شود. هوا تاريك بود و هيچ جا را نمي‌ديدم اما جهت خانه پدرم را بلد بودم. آمدم به سمت خانه پدرم بروم كه روي كوهي از تكه‌هاي آهن و شيشه كه خيلي داغ بود افتادم. مراقب بودم بچه‌ام اذيت نشود. برادر شوهرم ديد كه من از خانه بيرون آمدم به دنبال آمد. به من گفت چرا بيرون آمدي؟ گفتم مي‌خواهم به خانه پدرم بروم. گفت برگرد. حرفش را گوش ندادم و از خاك‌ها خود را بالا كشيدم. عين بيابان بود نه كه مي‌ديدم سايه روشن مي‌ديدم جلوتر رفتم و صداي افتادن كسي در آب را شنيدم؛ موشك به جلوي در خانه پدرم اصابت كرده بود و شاه لوله آب را تركانده بود و استخر آب شده بود آنجا و نمي دانم چه كسي بود كه افتاد. دزفول چون رودخانه دارد همه دزفولي‌ها شنا بلدند، توانست خودش را از آب بيرون بكشد.

فكر نمي‌كردم با آن وضعيتي كه خانه داشت كسي زنده مانده باشد

تاريك بود هيچ جا را نمي‌ديدم. جلوتر رفتم آنجا بود كه فهميدم مركز مصيبت خانه پدرم است. فكر نمي‌كردم با آن وضعيتي كه خانه داشت كسي زنده مانده باشد. شروع كردم به جيغ كشيدن و اسم خانواده ام را صدا زدن. شهر به هم ريخته بود. ماشين‌هاي مخصوص آمدند و چراغ روشن كردند تا بفهميم چه اتفاقي افتاد؟

فريده، بابا و بچه‌ها بالا هستند

 

با بچه در بغل از نشاني كه حدس زدم مسير زيرزمين خانه پدرم را جلو رفتم. ۴۰ روز از زايمان خواهرم گذشته بود و با بچه چهل ‌روزه‌اش در زيرزمين بود. فروغ خواهر ديگرم در شوش زندگي مي‌كرد اما چون شوش را تخليه كرده بودند به خانه پدرم آمده بود. مادربزرگي هم داشتم كه لگنش شكسته بود. او هم در خانه ما بود. مي‌دانستم همه در زيرزمين هستند. نگران برادرم بودم. چون مي‌دانستم در حياط مي‌خوابد. با گريه برادرم را صدا مي‌زدم. يك نفر در گوشم گفت نگران نباش برادرت با برادر من از گشت شبانه هنوز بازنگشتند. بيرون ماندن از خانه جان برادرم را نجات داد. همه فاميل‌ها آمدند تا راه زيرزمين را باز كنيم. شوهرخواهرم چون تاريك بود جلوي پايش را نديد و به گمان آنكه هنوز پله‌هاي زيرزمين سر جايش خود است آمد كه برود پايين اما روي آن همه سنگ و آهن و شيشه تا ته زيرزمين رفت. زن و دخترش را به دست من سپرد. نگران دختر خواهرم بودم. او را تا آمبولانس بردم تنفس دهند. خداروشكر زنده بود. خواهرم فروغ را كه از زيرزمين بيرون آورديم به من گفت فريده بابا و بچه‌ها بالا هستند. اين لحظه بالاترين مصيبت براي من بود.

مي‌خواستم خانه‌ام را مرتب كنم تا پدرم به خانه من بيايد و نفهمد كه ديگر خانه‌اي ندارد

 

شوهرخواهرم روي پشت‌بام بود و پدرم هم كه منتظر برادرم بود آنجا اخبار گوش مي‌كرد و نرگس خواهرم هم ظرف چاي را براي پدرم برده بود. با اصابت موشك هر سه نفر جان خود را از دست دادند. ظاهر اجساد عزيزانم سالم بود. در جابجايي آوار دست سيدحسين شوهر فروغ با بيل مكانيكي كنده شد. از صورت خواهرم چيزي به غير از دندان‌هايش باقي نمانده بود. پدرم هم از ستون فقرات به ديوار چسبيده بود. برادر معلولي داشتم از زيرزمين سالم بيرون آمد اما نمي‌دانم چه صدمه‌اي ديد كه راه گلويش بسته شد و چند سال بعد بر اثر همين عارضه جان خود را از دست داد. به خيال خودم اعضاي خانواده‌ام زنده مي‌مانند. مي‌خواستم خانه‌ام را مرتب كنم تا پدرم به خانه من بيايد و نفهمد كه ديگر خانه‌اي ندارد.

همين كه ديگر نمي‌خواستم جنازه عزيزانم را از بين آهن، سنگ و شيشه و آوار بيرون بياورم خداراشكر

 

تمدن گفت: دو سال بعد در سال ۶۲ موشك به وسط هال خانه‌ام اصابت كرد. ده دقيقه بود كه از خانه خارج شده بوديم. خدارا شكر. خانه مهم نيست همين كه ديگر نمي‌خواستم جنازه عزيزانم را از بين آهن، سنگ و شيشه و آوار بيرون بياورم خدا را شكر. شوهرم از اين موضوع ناراحت بود. به او گفتم سايه تو چقدر است؟ همان قدر كه بر سر من است كافي است. خانه ارزشي ندارد دوباره مي‌سازيم. غم و غصه‌اي كه به خانواده ما وارد شد همه آن خنده‌ها و شادي‌ها را محو كرد. با جنگ و كشت و كشتار و نزاع ميانه‌اي ندارم. اما در اين جنگ حق ما پايمال شد.

وي گفت: برادر بزرگترم چند سال بعد از اين اتفاق ازدواج كرد و اسم دخترش را به ياد خواهر شهيدم نرگس گذاشت. بعد از آنكه عراق قطعنامه ۵۹۸ شوراي امنيت را امضا كرد نقض تفاهم‌نامه كرده و دزفول را بمباران كرد. نرگس دختر برادرم در اين بمباران با اصابت موشك شهيد شد. حال ديگر براي هيچ چيز گريه نمي‌كنم؛ ديگر نه اشكي براي ريختن دارم و نه حنجره‌اي براي فرياد زدن.

 

صاحب چهار شهيد در جنگ تحميلي مي‌گويد: پدرم عادت داشت كت و شلوار و كلاه و لباس‌هاي زمستاني‌اش را در كاور گذاشته و در زيرزمين نگهداري كند. بعد از گذشت سي و هفت سال بعضي از آن لباس‌ها را هنوز نگه داشتم. چندروز پيش به خانه پدرم رفتم. در زيرزمين سير دلم به لباسهاي پدرم نگاه كردم. بوييدمشان به ياد پدر. زود بود پدرم ما را ترك كند. وقتي كه اين اتفاق افتاد از هيچ كس توقعي نداشتيم كاري برايمان كند اما در تشييع پيكر پدرم همه مردم محل عزاداري مي‌كردند. براي مادرم چادر آوردند.

وطنم را دوست دارم، شهرم را دوست دارم

از او درباره مهاجرت پرسيدم و چرا با وجود همه سختي‌ها دزفول را ترك نكرد، در پاسخم گفت: راه براي مهاجرتم از دزفول زياد بود اما تاريخ زياد خواندم؛ گذشته شهرم را باز كردم و به خوبي با آن آشنا هستم. آدمي هستم كه وطنم را دوست دارم، شهرم را دوست دارم. آنقدر در گوشه گوشه اين شهر وابستگي دارم كه نتوانم آن را ترك كنم. ماندم تا اين شهر را براي فرزندانم و همه بازماندگان يادآور خاطرات خوب كنم.

تمدن اين را هم گفت كه حاكمان كشورهاي دنيا خاورميانه را به قبرستان آدم‌ها تبديل كردند. آنها كه حقوق حيوانات برايشان مهم است اندكي به جان مردم خاورميانه اهميت نمي‌دهند.

 

در پايان: جنگ با نرگس ما شروع شد و با نرگس ما هم تمام شد. همه لاله كاشتند و ما نرگس كاشتيم. گويي كه جنگ شرط بسته بود تا نرگس‌هاي ما را از بين ببرد.

از سمت راست: پدرخانواده، داماد و دختر خانواده

نرگس كوچك ۵ ساله

آوار كه بريزد آدمي را هم آوار مي‌كند؛ هنوز هم صداي ضجه‌هاي مادري كه رفته بود براي بچه‌هايش صبحانه بخرد اما با آوار خانه‌اش روبرو شد در گوش تاريخ خوزستان، دزفول و خرمشهر هست؛ هنوز هم خوزستاني‌ها از مردي سخن مي‌گويند كه بر آوار خانه دوستش در غم نبود او به درد گريست، هنوز هم آن خاطرات با اشك و آه همراه است، هنوز هم هيچ آرامشي براي زنان و مردان كهن‌سالمان كه دوستان و رفقايشان را در جنگ از دست دادند نيست، هنوز هم بغض‌ها را نمي‌توان با نفسي عميق فروخورد، هنوز هم سرها براي از دست رفتن انسانهايي بزرگ به تاسف جنبانده مي‌شود.

هنوز هم خاطره دورهمي‌هاي همسايه‌ها در ذهن و روح‌ها ماندگار است. همان سفره‌هاي شام، همانها كه مادرها لوبيا سبز مي‌پختند و بچه‌ها با شوق مي‌خوردند، همان بازيهاي بچه‌گانه كه اگر كسي زخمي هم مي‌شد عين خيالشان نبود، حتي دلشان براي همان زخمهاي بچگي هم تنگ شده. هنوز هم يادگاران و بازماندگان دلشان زيرزمين‌هاي بزرگ خانه‌هاي پدري، عمو، خاله و همسايه را مي‌خواهد، همان زيرزمين‌هاي بزرگي كه برايشان حكم كاخ را داشت اما الان پر از آت و آشغال شده.

اما بايد زندگي را گذراند...

سيما محسني/ ايكنا


برگشت به تلکس خبرها